كوچولوهاي من و بابايي
دو هديه ي خدا ،آتوسا و تارا

عزت نفس یعنی نگرش یا باوری که در مورد خود داریم. افرادی که عزت نفس سالم دارند به خودشان احترام میگذارند و رفتارشان راکنترل میکنند. شواهد نشان میدهد که بین عزت نفس ضعیف و استفاده از مواد مخدر و سو مصرف الکل، رابطه معنا داری وجود دارد. نوجوانی که عزت نفس خوبی دارد احساس خود ارزشمندی زیادی میکند و در برابر فشار همسالان مقاومت می کند چون نسبت به دوست نداشته شدن از جانب دیگران وحشت ندارد، اما نوجوانی که خود پنداره ضعیفی دارد به تایید همسالان خود نیازمند است و آسان ترین راه کسب تاییدیه دیگران، همنوایی کردن با آنهاست....
با احترام گذاشتن به فرند خود به او نشان بدهید که برایتان اهمیت دارد.. اگر دوست شما یا رییس شما منزلتان باشد و هنگام صرف شام لیوان نوشیدنی خود را بریزد برخورد شما چه خواهد بود؟ مسلما خواهید گفت: اتفاق است دیگر، نگران نباشید...الان درستش میکنم...اجازه بدهید الان تمیزش میکنم....اگر کودکتان چنین کاری میکرد چه واکنشی نشان می دادید؟ دوباره که ریختی....چقدر
دست و پا چلفتی هستی....تمام سفره را خراب کردی....عرضه هیچ کاری نداری..................................................!!!
این قبیل جملات به عزت نفس کودک آسیب می زند چون پیام: "تو خوب نیستی " به کودک خود میدهید...
کودک خود را بصورت کلامی و غیر کلامی مورد تشویق قرار دهید، او را در آغوش بگیرید و لمس کنید و ببوسید و بگویید: برایتان فرد با ارزش و مهمی ست و دوستش دارید....
کودک خود را همانگونه که هست دوست بدارید و هیچ گاه شخصیت او را زیر سوال نبرید: پسر بدی هستی....بلکه کار او را بد بدانید...کودک خود را تشویق کنید تا آنها نسبت به خود ایمان و اعتقاد داشته باشند...کاری که کودکتان قادر به انجام آن است هرگز برایشان انجام ندهید...به او توضیح دهید هرکس ویژگی مثبت و منفی دارد....
به کودکان خود احترام بگذارید و از همان سالهای اولیه کودکی کارهایشان را مورد تشویق قرار دهید...هیچ گاه نگویید چون این کار را کردی دوستت دارم و آنها را مورد عشق غیر شرطی خود قرار دهید...آنها باید بدانند همیشه دوستشان دارید و مورد حمایت شما هستند حتی اگر کار بدی انجام دهند....به کودکان بازخورد مثبت بدهید و به آنها ایمان داشته باشید....پایه های عزت نفس در کودکی ساخته میشود، کودک از ابتدا به خود اعتمادی ندارد و برای داشتن عزت نفس و به فرد سالم و با اعتماد به نفس تبدیل شدن، به والدینی پاسخگو، حمایت گر، مشوق، مهربان، قاطع و عاشق نیازمند است...



نوشته شده در تاريخ شنبه سوم آبان 1393 توسط مامان سولماز
  


من می خواهم بدانم که،

 راستی راستی زندگی

 یعنی اینکه توی یک تکه جا،

 هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ؟!

 یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟

 ماهي سیاه کوچولو

 
 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 توسط مامان سولماز

عاشق می خواست به سفر برود.
روزها و ماه ها و سال ها بود كه چمدان می بست.
شب و روز و هفته ها را تا می كرد و توی چمدان می گذاشت.
مدام ماه ها را مرتب می كرد و روی هم می چید و پی در پی سال ها را جمع می كرد و به چمدانش اضافه میكرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یكشنبه می ریخت و چه قرن هایی را كه ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود كه خدا تماشایش می كرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت.
اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فكر نمی كنی سفرت دارد دیر می شود؟
چمدانت زیادی سنگین است.
با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بكنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است...من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم.
به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر كه عاشقی كنم، باز هم كم است. 
خدا گفت : اما عاشقی، سبكی است. عاشقی، سفر ثانیه نه درنگ قرن ها و سال ها.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 توسط مامان سولماز
  


کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.

زندگی خالی نيست :

مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.

آری

تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .

 

"سهراب سپهري




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 توسط مامان سولماز

روزگاری به زبان گل ها سخن می گفتم
حرف های کرم پروانه را می فهمیدم
به وراجی سارها در دل لبخند می زدم
و در رختخوابم با پروانه ای درد دل می کردم.
روزگاری سوال جیرجیرک ها را می شنیدم
و پاسخ می دادم.
و با هر دانه برفی که بر خاک می افتاد و جان می داد
گریه می کردم.
روزگاری به زبان گل ها سخن می گفتم...
دیدی چگونه آن روزها رفتند؟
چگونه آن روزها رفتند؟




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 توسط مامان سولماز
   آرزو


یک نفر به خدا گفت:خدایا! اگر سرنوشتم را تو نوشتی، پس چرا آرزو کنم؟!

خداگفت:تو آرزو کن،شاید نوشته باشم هرچه تو آرزو کنی...




نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 توسط مامان سولماز

کودکم،

چهره اَت 

آسمانِ آبی من است.

 

نازَنین،

خنده ات

صبح آفتابی من است.

 

اَخم می کنی و باغِ سینه اَم 

خالی از گل و گیاه می شود. 

 

جانِ من، که آسمانِ صاف بود، 

ابر می شود، سیاه می شود. 

 

باز شو، شِکُفته باش،

مثل روی آفتاب و روی ماه. 

 

کودک عزیز من، بخند: 

قاه، قاه، قاه! قاه، قاه، قاه! 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 توسط مامان سولماز

يك روز چنگيز ودربا ريانش براي شكار به جنگل رفتند هوا خيلي گرم بود وتشنگي داشت چنگيز ويارانش را ازپا درمي آورد بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكي ديدند چنگيز شاهين شكاريش را به زمين گذاشت وجام طلايي را در جويبار زد و خواست آب بنوشد اما شاهين به جام زد و آب بر روي زمين ريخت براي بار دوم هم همين اتفاق افتاد چنگيز خيلي عصباني شد و فكر كرد اگر جلوي شاهين رانگيرم ، درباريان خواهندگفت:چنگيز جهان گشا نميتواند از پس يک شاهين برآيد پس اينبار باشمشير به شاهين ضربه اي زد پس از مرگ شاهين چنگيز مسير آبرا دنبال كردوديد كه ماري بسيار سمي در آب مرده و آب مسموم است اواز كشتن شاهين بسيار متاثرگشت مجسمه اي طلايي از شاهين ساخت بر يكي از بالهايش نوشتند:يک دوست هميشه دوست شماست 

حتي اگر كارهايش شما را برنجاند روي بال ديگرش نوشتند: هرعملي كه از روي خشم باشد محكوم به شكست است...

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم 

گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست 

گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم...

!ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻤﮏ ﮐﻦ ... ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺑﺮﻧﺠﯿﻢ, ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑبخشیم.





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 توسط مامان سولماز
   ترن


ترنم قشنگه توش پراز پلنگه 

ترنم تندمیره تندمیره تندمیره 

شی فو شی فو دو دو 

شی فو شی فو دو 

 

ترنم ملوسه توش پراز عروسه 

ترنم تند میره تند میره

شی فو شی فو دو دو

شی فو شی فو دو

 

ترنم کوچولوس توش پراز آلبالوس 

ترنم تند میره تند میره

شی فو شی فو دو دو 

شی فو شی فو دو

 

رو تاق ترنم ،یه آهو نشسته 

ترنم توکوهه تودشته توراهه

شی فوشی فو دو دو

شی فو شی فو دو

 

پیش راننده شم یه خرگوش نشسته 

ترنم توکوهه تودشته توراهه

شی فو شی فو دو دو

شی فو شی فو دو

 

"ثمین باغچه بان"

-------------------------------




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 توسط مامان سولماز
   پارك


 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 توسط مامان سولماز





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 توسط مامان سولماز


بسیاری از مردم کتاب «شاهزاده کوچولو» اثر سنت اگزوپری را می‌شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی‌ها جنگید وکشته شد.

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می‌جنگید. او تجربه‌های حیرت‌آور خود را در مجموعه‌ای به نام لبخند گردآوری کرده است.

در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند و….

مینویسد: «مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم…. جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن‌ها که حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد…؛ یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم…. از میان نرده‌ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود….
فریاد زدم.. «هی رفیق کبریت داری؟»

به من نگاه کرد شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. …نزدیک‌تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی‌اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم. …در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دلهای ما را پر کرد… میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی‌خواهد…. ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لب‌های او هم لبخندی شکفت…

سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد و لبخند زد…. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم…. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود….
پرسید « بچه داری؟» …
با دست‌های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم «آره ایناهاش»….
او هم عکس بچه‌هایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آن‌ها داشت برایم صحبت کرد…..

اشک به چشم‌هایم هجوم آورد… گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند.

چشم‌های او هم پر از اشک شدند… ناگهان بی‌آنکه که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. …بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد….. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 توسط مامان سولماز

تنگ بلور آسمان
ماهی سرخ آفتاب
سفر‌ه‌ی پرگل زمین
بلبل چشمه‌های آب
دانه‌به‌دانه سبزه‌ها
از دل خاک می‌دمند
با گُل و برگ رنگ‌رنگ
به ما سلام می‌دهند
بر آب و خاک و آسمان
بهار دیده می‌شود
چهچهه‌ی پرندگان
باز شنیده می‌شود
مژده‌ی تازه می‌دهد
بوی بنفشه در هوا
آمده فصل زندگی
بهار ما بهار ما
"بیوک ملکی"
--



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 توسط مامان سولماز

بق بقو، بق، بق، بقو

نوک طلای نقره‌بال

می‌پری خوش از جنوب

می‌زنی پر تا شمال

بق بقو، بق، بق، بقو

آسمان مال توست

خاک‌ها و آب‌ها

زیر چشم و بال توست

بق‌بقو، آواز تو

بهترین آوازهاست

گوش‌های زندگی

با زبانت آشناست

خوش به حالت بق‌بقو

بال‌ها را باز کن

هر کجا خواهی برو

ناز کن پرواز کن


"محمود کیانوش"

-------------------------------




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 توسط مامان سولماز

اگر کودکان با انتقاد زندگی کنند، می آموزند محکوم کنند.

اگرکودکان با خصومت زندگی کنند، می آموزند مبارزه کنند.

اگر کودکان با ترس زندگی کنند، می آموزند نگران باشند.

اگر کودکان با ترحم زندگی کنند، می آموزند برای خودشان احساس تاسف کنند. 

اگر کودکان با تمسخر زندگی کنند، می آموزند خجالتی باشند.

اگر کودکان با حسادت زندگی کنند، می آموزند رشک بورزند.

اگر کودکان با شرم زندگی کنند، می آموزند احساس گناه کنند.

اگر کودکان با تشویق زندگی کنند، اعتماد به نفس می‌آموزند.

اگر کودکان با تحمل زندگی کنند، شکیبا یی می‌آموزند.

اگر کودکان با تحسین زندگی کنند، قدردانی می‌آموزند.

اگر کودکان با پذیرش زندگی کنند، می آموزند عشق بورزند. 

اگر کودکان با تأیید زندگی کنند، می آموزند خودشان را دوست بدارند. 

اگر کودکان با به رسمیت شناختن زندگی کنند، می آموزند هدفمندی خوب است.

اگرکودکان با به اشتراک گذاری زندگی کنند، سخاوت می آموزند.

اگر کودکان با صداقت زندگی کنند، راستگویی می آموزند.

اگر کودکان با انصاف زندگی کنند، عدالت می آموزند. 

اگر کودکان با مهربانی و مراعات زندگی کنند، احترام می آموزند.

اگر کودکان با امنیت زندگی کنند، ایمان می آموزند. 

اگر کودکان با دوستی زندگی کنند، می آموزند که دنیا مکان خوبی‌ است که در آ ن زندگی‌ کنند

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1392 توسط مامان سولماز

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ی ماهی، در تنگ..




نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1392 توسط مامان سولماز

سلام كوچولوهاي نازم ، امروز ميخواستم خيلي حرفها واستون بزنم ولي نميدونم چرا تا ميخوام شروع به تايپ كنم همه چيزهايي كه تو ي ذهنم بوده فراموشم ميشه و جاش را كلي خاطره هاي جور و واجور ميگيره مخصوصا از اولين باري كه توي بغلم گرفتمتون ، به اولين نگاه و به اولين لبخند هاتون. هر چي هست هميشه براي من تا أبد ميمونه و جز اولين خاطرات زيباي من است ، چند روز بيشتر يك كليپ ديدم كه خيلي من رو تحت تاثير قرار داد ، درباره زندگي بود و چگونه زيستن ، اينكه به آدمها ياداوري ميكرد كه چه چيزهايي تو زندگي مهمند مثل خنديدن ، رقصيدن ، بازي كردن ، اينكه براي خودمون زندگي كنيم نه ديگران و توي زندگي فقط كار كردن مهم نيست ،اينكه فقط سخت كار كنيم و همه ي زندگي ما بشه كار وكار وكار. كار بايد يكي از اجزا زندگي باشه نه همش ، اميدوارم شما دخترهاي نازم هميشه تو زندگي تون شاد باشيد و انطوري زندگي كنيد كه راضي باشيد:)




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1392 توسط مامان سولماز

ای از تمام حادثه ها سر شناس تر

تاریخ در صدای تو با انعکاس تر!

نسبت به بی قراری ما شانه ات صبور 

نسبت به رنج های تو ما ناسپاس تر

هر نغمه ای که بافتی از بافه ها شدند

بر ساقه های گندم روح تو د ا س تر

پژواک های های تو نگذاشت زندگی

از وحشت سکوت شود پر هراس تر

هرگز کسی شبیه تو پیدا نمی شود

تکرار ناپذیر تر و بی قیاس تر

کاش ای بزرگ بار دگر زاده می شدی

در بین مردمی به هنر حق شناس تر...            "کورش کیانی"تقديم به استاد شجريان




نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1392 توسط مامان سولماز
   زندگي


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود،تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست 


آسمان،نور، خدا، عشق، سعادت با ماست.فرصت بازی این پنجره را دریابیم.


در نبندیم به نور در نبندیم به آرامش پر مهر ، نسیم.. پرده از ساحت دل برگیریم. 


رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1392 توسط مامان سولماز
  



“دنيا كوچكتر از آن است

كه گم شده اي را در آن يافته باشي

هيچ كس اينجا گم نمي شود

آدمها به همان خونسردي كه آمده اند

چمدانشان را مي بندند

و ناپديد مي شوند

يكي در مه

يكي در غبار

يكي در باران

يكي در باد

و بي رحم ترينشان در برف

آنچه به جا مي ماند

رد پايي است

و خاطره اي كه هر از گاه

پس مي زند مثل نسيم سحر

پرده هاي اتاقت را” 

― عباس صفاری, کبریت خیس




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 توسط مامان سولماز
.: Weblog Themes By Blog Skin :.



ابزار رایگان وبلاگ
مدل لباس

اسلایدر